همیشه سرمایی از یأس اندامم را در بر ِ خود فرو کشیده است . و چیزی توأمان ، داغ و خون زده – سرد وُسفت گشته ازجنون ،روایت انگشتهای ماضیِ بعید قلم سرخورده ام را محصور به محدوده ای از زمان و مکان و خاطره های مرده ای که بیش از نیمه ی آنها هرگز متعلّق به من نیز نبوده است –همچنان تا کنون چرخانده است . چیزی که همانند شکل ظاهری قلم بر وجودم قائم و چیره است و هربار به روزی فرو می رود و از شبی مهتابی چون سایه –بلند قامت تر بر نگاه خموش و دلبسته ام به یک ستاره -می افتد . آنگاه که می خواستم چیزی را ازسرگرفته باشم ،تا پلکی بزنم –چون موجی برگشته بود و اینگونه شد که دیگر تمامی نگاهم افتاد وُ تنها خزیدن را فرا گرفت . ذهنم افتاد ودر خزیدن میان دهلیزهای تنگ و کوریده -فضای ماقبلِ » پدیده ی زخم در جمجمه » را لابلای آن لخته های مذاب و مویرگ های عصب و حفره ها و گره های پریشان و موّاج ِ همچون جلبک های مرده ی رسیده به سطح –جای نهاد . امّا این یأس در کمیّت تنها از آن من نبوده ست . بلکه کیفیّتِ در یأس˚ روبروی بادهای عصیان ایستادن و شکلِ فرسودن در این رزمایش از تنی تا تنِ دیگر ناهمسان است . تفکّرحسّاس است و دچار وسواس های بی انتها /اینگونه است که حافظه گاه از حجم آنچه دریافت کرده است پا را پس می کشد و بسیار بسیار برداشت ها نابهنگام و بی اختیار زدوده خواهند شد و او که می نویسد نیز افعال کاربری اش ناگهان در چشم یک مخاطب برجسته می شود . سطرهایی مانند : چقدر دلم » می خواست » / چقدر متمایل » می بودم » / آنگاه که » می خواستم » / آری این ریتم دنباله دار » می » که معادل همان «ای کاش » و معادل گفتگو از حسرت های به دلمانده است را بهرجهت یک مخاطب احساس می کند . و امّا نمی داند چه بر سر او که چنین می نویسد ، نشسته است که دیگر خود نیز از این کاربری گرفتن های افعالی که به تمامی حسرت و دریغا و افسوس و ناکامی وی را در تکرار » می » به نمایش نهاده _نه چیزی می داند و نه سر در می آورد . چرا که خیلی ساده از روبروی باد ایستادن معزول گشته است ودر خود باد ساکن شده است . #شراره_جمشید #عریان_روی

#شراره_جمشید #عریان_روی

شعری از مجموعه ی #ابوالملیح #شراره_جمشید

که را باید یافت که از لاشه ای محبوس˙ به خاطرِ عمارت _ بی آسیمه به غربت ِحاد ِ چشم آن شومیِ بخت را جلا دهد ! ▪▪▪ « به نزدیکیِ دست ها آن سیه غراب _درون را به اغما برد » ▪▪▪ پسین گاهی سراغ از علف جاری شد که جُست ، وارستن از […]

مجموعه شعر #ابوالملیح #نشرنصیرا #شراره_جمشید

چگونه تقریر شود آهِ فانوسی که نفهمید ، بر کدامین تربت بسوزد ! «چهره های کم رنگ ، تاریک می خوابند » کوه نفس می زند و ساغری که لب بسته است دستِ رد بر بال سقّا می کشد « هنوز نشسته است بر قدمتِ سنگ و مضمون از لوح می تراشد » : آنکه […]